نیمی از یک زن

  • برای بزرگی ات خدا , خواسته ام کوچک است.نیست؟!
سه شنبه دوازدهم اسفند ۱۳۹۳ | 19:3 | یک زن | |

  • آخرین روزهای سال و خسته گی مضاعف من.
  • دلم گرفته .
  • قبل تر ها ته ِ ته ِ دلم یک لبخند کوچک ِ رنگ و رو رفته افتاده بود ، حالا همان را هم گم کردم.
چهارشنبه ششم اسفند ۱۳۹۳ | 13:17 | یک زن | |

  • این روزها بیش تر از همیشه به همراهی یک همراه ِ گرم ِ خوب ِ مهربان ِ قوی محتاجم.
  • از بسم الله اول نمازهام تا انتهای سلام ، اشک می ریزم و بیش از همیشه دست به دامان لطف خدایم.
  • این روزها دلتنگم.
  • این روزها دلم سفر می خواهد.
  • این روزها یک خواب آرام ِ طولانی دل و جسم و جانم طلب می کند.
  • این روزها یک صبح خوب و یک شب ِ خوب تر می خواهم.
  • این روزها برای خانواده ام دلم عجیب گرفته و کاری از من بر نمی آید.
  • این روزها از خدا خیلی خواسته دارم.
  • این روزها اما ، خدایا! عجیب امیدوارم به لطف و عنایت تو.
جمعه هفدهم بهمن ۱۳۹۳ | 12:41 | یک زن | |

  • دلم به هیچ چیز خوش نیست.مدت هاست...
سه شنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۳ | 22:25 | یک زن | |

  • دلم می خواست حرف قشنگی برای دل خودم لااقل می داشتم اما ندارم...

 

چهارشنبه دهم دی ۱۳۹۳ | 15:53 | یک زن | |

  • چه سردی ِ بی پایانی!
سه شنبه هجدهم آذر ۱۳۹۳ | 19:15 | یک زن | |

  • من اما دلم معجزه می خواهد.پس خداوندِ گلستان کننده ِ ی ِ آتش، کجاست؟!
جمعه چهاردهم آذر ۱۳۹۳ | 17:33 | یک زن | |

  • یک شیرینی ِ خانگی ِ خاص ِ خوشمزه درست کرده ام، فقط به خاطر ِ تو.که وقتی دخترک را آوردی ، بدهم دخترک بدهد به تو.
  • یادم مانده هنوز که شیرینی را از تمام مزه های دینا بیش تر دوست داری.
  • هیچ وقت اما ندانستم چرا به تلخ کردن ذائقه ی من قانع شدی!
  • مهم نیست.من همچنان دوستت دارم.باور می کنی ؟!
  • هنوز هم نادانم می بینی؟!..

 

 

جمعه چهاردهم آذر ۱۳۹۳ | 17:25 | یک زن | |

  • با بغض کلید رو توی در می چرخانی.در که باز شد بغضت هم می ترکد.راه گریستن بازشده.
  • دخترک خانه نیست .پس نگران اشک هام نیستم.
  • با اشک نان ها را برش میدهم.
  • با اشک میوه ها را میشورم.
  • با اشک خرید ها را داخل یخچال و کمد ها جا به جا می کنم.
  • با اشک و زیر لب به خدا غر می زنم که اگر دوستم داشتی این همه تنها نبودم...
چهارشنبه دوازدهم آذر ۱۳۹۳ | 19:46 | یک زن | |

نه من قصه‌اَم

نه تو قصه‌نویس؛

پس این‌همه تعلیق برای چیست؟!  1

1.سیدرضا کاظمی

  • مدت هاست حرفی برای گفتن و نوشتن ندارم. 
  • چشم هایم خسته اند و منتظر بسته شدن.از انتظار خسته اند. 
  • دلم روزهای ِ بهتری می خواهد. بهتر از این روزها. 
  • حتما روزهای ِ بهتری هم دارد خدا.
دوشنبه دهم آذر ۱۳۹۳ | 15:23 | یک زن | |

  • لعنت به دلی که آرام نمی گیرد هرگز!
سه شنبه چهارم آذر ۱۳۹۳ | 19:26 | یک زن | |

پاییز و دخترک کلاس اولی من و من و...

شنبه دهم آبان ۱۳۹۳ | 14:31 | یک زن | |

 

  • دلم لعنتی تر از این حرف هاست...هیچ چیزی توی مخ اش فرو رفتنی نیست.
  • یک لحظه تصور می کنم دل اصلا مخ داشته باشد!!
جمعه هفتم شهریور ۱۳۹۳ | 23:32 | یک زن | |

چشم هایی پر از خواب ، خسته از  سال ها رفتن و نرسیدن...

چهارشنبه بیست و پنجم تیر ۱۳۹۳ | 15:53 | یک زن | |

  • ........
  • ..........
  • ............
  • ...................
  • .........
  • ...
  • ..............

من، اسبِ وحشی

تو، مرتعی سر سبز.

رامَم نکن با بوسه‌هات،

آرامَم کن!

سید رضا کاظمی

سه شنبه بیستم اسفند ۱۳۹۲ | 22:30 | یک زن | |

  • ...
  • ...
  • ...
  • ...

 

چمدان‌اَت را بی‌هوده نبند!

 

هیچ قطاری

برای بُردنِ زنی که عاشق است هنوز

توقف نمی‌کند!

سید رضا کاظمی

شنبه سوم اسفند ۱۳۹۲ | 19:49 | یک زن | |

  • ...
  • ...
  • ...

این‌روزها غمگین‌اَم

آن‌قدر که انگار

قایق‌اَم شکسته

منْ مانده

تو غرق شده باشی!

۱.سید رضا کاظمی

جمعه دوم اسفند ۱۳۹۲ | 1:22 | یک زن | |

  • ...
  • ...
  • ...
  • ...

 

و کاش پشتِ انبوهِ خاکستری پنجره
زنی‌ را می‌‌دید
ایستاده بر آستانه ی فصلی سرد
که مثلِ فروغ
بوسه می‌طلبید
و باران
و آغوشی بی‌ قرار
و کاش خاطره ی باغِ
از هجوم هیچ کلاغی نمی‌ترسید

کاش هیچکس نمی‌ترسید

نیکی‌ فیروزکوهی

جمعه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۲ | 12:52 | یک زن | |

  • اسفند را دوست ندارم و صدای ِ پای ِ امدنش را می شنوم کم کم...
  • دیدار بعضی ها و حرف هاشان واقعا برایم آزار دهنده است اما ناچارم ببینمشان...
  • دلم بیش از همیشه می خواهد چشم ببندم و یا چند سال به پیش رانده شده باشم و یا به پس...
  • دلم چیز های ِ محال می خواهد مدام و مدام ناکامم به همین علت.
  • دروغ گویی به خودم شده است عادتم. از این عادت بیزارم و از خودم وقتی به خودم دروغ می گویم.
  • و کلی گله دارم از خودم ولی دلیلی برای نوشتنشان نمی بینم و اصلا انگشتانم خوابشان می گیرد وقتی سوژه ی ِ نوشتن خودم باشم.
جمعه هجدهم بهمن ۱۳۹۲ | 12:48 | یک زن | |

  • حرف برای ِ نوشتن زیاد دارم و  انگیزه برای نوشتن هیچ...

بگیر دست مرا تا تب تو را بسرایم
تو را تپنده تر از نبض واژه ها بسرایم

نپرس تازه چه داری
که هر دقیقه
که هر آن
بگیر دست مرا و بخواه تا بسرایم
مرا به قلب خود، این متن نا نوشته ببر

-تا-

نه از حواشی
از قلب ماجرا بسرایم
زبان دست صمیمی است، ای زبان صمیمی!
بخواه از تو
ببخشید!
از شما بسرایم
سکوت کن که فقط دست ها به حرف درآیند
که از زبان «غریبان آشنا» بسرایم
چه بارها به یقین میرسم که باید از این پس
در این زمانه ی کر، شعر بی صدا بسرایم!
چه بارها به خودم گفته ام که:
شاعر ساده!
چرا، چرا، به هزاران چرا، چرا بسرایم؟
و سال هاست که به خود پاسخی نمی دهم ای دست
که روزی از تو که حس می کنی مرا بسرایم

......................................



استاد محمد علی بهمنی

جمعه هجدهم بهمن ۱۳۹۲ | 12:40 | یک زن | |

www . night Skin . ir