نیمی از یک زن

چشم هایی پر از خواب ، خسته از  سال ها رفتن و نرسیدن...

چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393 | 15:53 | یک زن | |

  • ........
  • ..........
  • ............
  • ...................
  • .........
  • ...
  • ..............

من، اسبِ وحشی

تو، مرتعی سر سبز.

رامَم نکن با بوسه‌هات،

آرامَم کن!

سید رضا کاظمی

سه شنبه بیستم اسفند 1392 | 22:30 | یک زن | |

  • ...
  • ...
  • ...
  • ...

 

چمدان‌اَت را بی‌هوده نبند!

 

هیچ قطاری

برای بُردنِ زنی که عاشق است هنوز

توقف نمی‌کند!

سید رضا کاظمی

شنبه سوم اسفند 1392 | 19:49 | یک زن | |

  • ...
  • ...
  • ...

این‌روزها غمگین‌اَم

آن‌قدر که انگار

قایق‌اَم شکسته

منْ مانده

تو غرق شده باشی!

۱.سید رضا کاظمی

جمعه دوم اسفند 1392 | 1:22 | یک زن | |

  • ...
  • ...
  • ...
  • ...

 

و کاش پشتِ انبوهِ خاکستری پنجره
زنی‌ را می‌‌دید
ایستاده بر آستانه ی فصلی سرد
که مثلِ فروغ
بوسه می‌طلبید
و باران
و آغوشی بی‌ قرار
و کاش خاطره ی باغِ
از هجوم هیچ کلاغی نمی‌ترسید

کاش هیچکس نمی‌ترسید

نیکی‌ فیروزکوهی

جمعه بیست و پنجم بهمن 1392 | 12:52 | یک زن | |

  • اسفند را دوست ندارم و صدای ِ پای ِ امدنش را می شنوم کم کم...
  • دیدار بعضی ها و حرف هاشان واقعا برایم آزار دهنده است اما ناچارم ببینمشان...
  • دلم بیش از همیشه می خواهد چشم ببندم و یا چند سال به پیش رانده شده باشم و یا به پس...
  • دلم چیز های ِ محال می خواهد مدام و مدام ناکامم به همین علت.
  • دروغ گویی به خودم شده است عادتم. از این عادت بیزارم و از خودم وقتی به خودم دروغ می گویم.
  • و کلی گله دارم از خودم ولی دلیلی برای نوشتنشان نمی بینم و اصلا انگشتانم خوابشان می گیرد وقتی سوژه ی ِ نوشتن خودم باشم.
جمعه هجدهم بهمن 1392 | 12:48 | یک زن | |

  • حرف برای ِ نوشتن زیاد دارم و  انگیزه برای نوشتن هیچ...

بگیر دست مرا تا تب تو را بسرایم
تو را تپنده تر از نبض واژه ها بسرایم

نپرس تازه چه داری
که هر دقیقه
که هر آن
بگیر دست مرا و بخواه تا بسرایم
مرا به قلب خود، این متن نا نوشته ببر

-تا-

نه از حواشی
از قلب ماجرا بسرایم
زبان دست صمیمی است، ای زبان صمیمی!
بخواه از تو
ببخشید!
از شما بسرایم
سکوت کن که فقط دست ها به حرف درآیند
که از زبان «غریبان آشنا» بسرایم
چه بارها به یقین میرسم که باید از این پس
در این زمانه ی کر، شعر بی صدا بسرایم!
چه بارها به خودم گفته ام که:
شاعر ساده!
چرا، چرا، به هزاران چرا، چرا بسرایم؟
و سال هاست که به خود پاسخی نمی دهم ای دست
که روزی از تو که حس می کنی مرا بسرایم

......................................



استاد محمد علی بهمنی

جمعه هجدهم بهمن 1392 | 12:40 | یک زن | |

  • دیروز دوباره بعد از یک سال خواستی یکدیگر را ببنیم، حس ُ خوبی نداشتم ، به پدر گفتم:" با حس بدی دارم می روم که ببینمش"، بعد از چند دقیقه تاخیر داخل ِ ماشین ات پذیرایی ام کردی! و غیر مستقیم گفتی حتی سایه ی ِ بودنت هم بر سرم سنگینی می کند، غیر مسقیم خواستی بروم برای ِ همیشه.
  • دیروز من رفتم، حرفی هم نزدم اما خدای ِ من و تو و  تو خوب می دانی ان چه بر سرت سنگینی می کند سایه ِ من نیست؛  بودن ِ سخت خود توست.خدای من و تو خوب می داند و خودت بهتر که او که باید یرود که آرام بگیرد تویی اگرنه نام  ِ من که یک سال و یازده ماه ِ پیش برای همیشه از نوشته شده های ِ زندگانی تو خط خورد.
  • من رفتم و تورا به خدا و عدالتش می سپارم.
یکشنبه سیزدهم بهمن 1392 | 19:5 | یک زن | |

  • امشب دخترکمان هفت ساله شد. اما تو امسال هم با ما نبودی!

کاش می شدزندگی‌ را تًف کرد
یک نفس عمیق
و انباشته‌های مغز و دلت را می کشیدی بیرون
غلظت یک عمر تردید را چند بار دور دهانت می‌‌چرخاندی
بعد با تمام قوا می‌ انداختی اش رویِ زمین
شاید از هم پاشیده شود زیرِ پای اولین رهگذرِ سر به هوا

کاش زندگی‌ مثل یک فحش رکیک بود
نثار کوچه‌های بن بست می‌‌کردی

نثارِ دیوار‌هایِ خاکستری این شهر
می گذاشتی حل شود در ناسزا و خشم مردم دیگر
سبک تر از همیشه بر می گشتی به خانه ات
شاعر می‌‌شدی
و روزگارت را اینبار با وزن و قافیه می‌‌سرودی

کاش زندگی‌ یک داستان بود
خوب یا بد
سر و تهش را یک جوری به هم می‌‌آوردی
بعد با خیالِ راحت تکیه میدادی به آخرین لحظات
و خوابِ روز‌های خوش می‌دیدی

کاش می شد رفت و یقه‌ ی خدا را گرفت
کاش می شد پرسید
اسمِ این لعنتی را خودت به تنهایی زندگی‌ گذاشتی یا از کسی‌ کمک گرفته‌ای ؟؟
کاش می شد به خدا کمک کرد
زندگی‌ را برایِ آدم‌ها کمی‌ ساده تر کند


نیکی‌ فیروزکوهی

سه شنبه هشتم بهمن 1392 | 1:6 | یک زن | |

  • سر درد ِ غروب ِ جمعه دیگری نوبری ست!!

تو، ساعتِ شنی

من، شن‌ریزه.

تا تو بخواهی برگردی

من در جهانِ دیگری هستم!

۱.سید رضا کاظمی

جمعه چهارم بهمن 1392 | 15:11 | یک زن | |

  • ...

 

عاشق که باشی
می‌توانی چشم‌هایت را ببندی
و پرنده‌گان
جای تو حرف بزنند
مثل این شعر
که دارد جای من برایت آواز می‌خواند!

( رضا کاظمی )

چهارشنبه دوم بهمن 1392 | 0:30 | یک زن | |

  • کاش جمعه ای برسد که بتوانم خیلی دوستش داشته باشم! و تو !توی ان جمعه با ما باشی...

جمعه دختری ‌ست
که دستِ مادر را رها کرده
در شلوغی خیابان
پشتِ سایه ی آدم‌ها گم شده
تا برای عروسکش آرزو‌های خوب بخرد

جمعه غروبِ دلگیری ‌ست
باز یک عروسک بی‌ قهرمان شده
باز دختری دست از آرزو‌ها شسته

دنبال دستِ مادرش
پشتِ سایه‌ی آدم‌ها می‌‌گردد

نیکی‌ فیروزکوهی

یکشنبه بیست و نهم دی 1392 | 20:1 | یک زن | |

  • وقتی یک دسته از موهای ِ جلوی سرت را مشت می کنی و رنگ ِ بنفش ِ بادمجانی می گذاری رویشان آن هم درحالی که تم شان بلوند است یعتی حالت خوب نیست؟ خوبی؟ یا زیادی خوبی ؟ یا زیادی بد حال؟
  • وقتی یک سال لب  به شیریی نزنی و بعد می نشینی و بعد از شام چند تا نان ِ خامه ای را یک جا  می خوری یعنی حالت خوب نیست ؟ خوبی؟ یا زیادی خوبی ؟ یا زیادی بد حال؟
  • اما من خوبم این روزها...
  • با این که "تو نیستی" یا این که  " او " هم نیست...اما من که هستم!
  • با یک مشت موی بادمجانی!!!
شنبه بیست و هشتم دی 1392 | 0:5 | یک زن | |

  • از من احمق تر خودم هستم و بس!!!

و ناگهان در نبودن ها
هیچ تسلایی نمیابی
نه پیراهنی فراموش شده ، آویخته در کمد
نه یک کتابِ نیمه باز ، کنارِ تخت
نه آن چمدانِ کهنه ی زیرِ پله ها
نه چروک پرده ای
نه قلم و دفتری افتاده زیرِ مبلِ سبزِ
نه بویِ عطری
نه خطی‌

نه شعری
نه خاطره ای
نه حتی عکسی‌
کدام عکس تسکینت میدهد وقتی‌ کسی‌ در آن نمی‌‌خندد ؟؟

نیکی فیروزکوهی

یکشنبه بیست و دوم دی 1392 | 23:5 | یک زن | |

  • نم نم احساس می کنم که دیگر منتظر هیچ اتفاق ِ قشنگی نیستم و این اصلا اتفاق ِ قشنگی نیست!

 

یکشنبه بیست و دوم دی 1392 | 11:4 | یک زن | |

  • حرف ِ خاصی ندارم ؛ مدت هاست...!

به عشق ایمان دارم
به زندگی‌
به لذتِ بی‌ نهایتِ خوابِ صبح‌هایِ بهار
به سرخیِ یک انارِ ترکیده در دست‌هایِ کودکی
یا به صدای آوازِ دورِ یک باغبان
به طبیعت
به انگیزه ی یک برگ به آویختن
به تقدیرِ سبزِ یک درخت
به پیوستگیِ فصل ها

به تردیدِ دشت به باران
و به اعتقادِ راسخ قطره به دریا
من مثلِ یک کبوتر به آسمان و پرواز و به آفتاب ایمان دارم
به جریانِ آرام یک رودِ در آرزویِ تلاطم
و تلاطم یک روز
و به روز ایمان دارم
و افسوس
صد افسوس
به حالِ آن کسی‌ ، که مثلِ یک شکارچی
به تفنگ
و به مرگ
و به افتادن
و به شب
و به تاریکی‌ اعتقاد دارد

( روزگارِ بی‌ عشقی‌ ... یعنی‌ جنون ... یعنی‌ یک زندگی‌ پر از بویِ خون)

نیکی‌ فیروزکوهی

دوشنبه شانزدهم دی 1392 | 18:7 | یک زن | |

  •  شب های  ِ بیدار خوابی لابلای ِ کتاب های نیم خوانده .
  • شب های تا صبح به خود پیچیدن.
  • شب های ِ نوشتن.
  • شب های ِ از تو نوشتن.
  • شب های ِ من...تمامی ندارند.
  • و این حقیقت تمامی ندارد که ...تو...دیگر...نیستی.

تو را از من گرفتند
و آفتاب را
و آبیِ آسمان را
و پنجره‌ای که به روز باز می‌‌شد
و به دریا

و به هزار هزار آرزو

تو را از من گرفتند
و دست هایت
آه دست‌هایت ، اتفاق دست های من
اتفاقِ شعر‌های من
اتفاقِ پنجره‌ای که به روز باز می‌‌شد
و به دریا
و به هزار هزار آرزو

تو را از من گرفتند
و این آسمان اگر خدائی داشته باشد
باید فقط ببارد
و ببارد
و ببارد

نیکی‌ فیروزکوهی

جمعه سیزدهم دی 1392 | 2:2 | یک زن | |

  • چند بار است که تا کنار ِ حرم رضوی اشکبار و دل شکسته و متضرع آمده ام و دست خالی برگشته ام و دل شکسته تر؟!!!....یادت هست آقای ِ کبوترها؟!
  • مگر من و دخترکم بیش از یک خواسته وآرزو به درگاهت آورده بودیم؟!!....................
پنجشنبه دوازدهم دی 1392 | 15:1 | یک زن | |

  • عجیب دلم می خواهد یک روز صبح سرحال ِ سرحال ِ سرحال از خواب بیدار شوم و چند لحظه بعد بفهمم فراموشی گرفته ام!

 

سه شنبه دهم دی 1392 | 14:20 | یک زن | |

  • کاش روزی برسد که "تو"ی ِ لعنتی ام را فراموش کنم!

تو نیستی‌
انگار هرگز نبوده ای
چیزی مثل نبودن تو را بلعیده است
چیزی مثل نبودن......
و چیزی مثل یافتن

یافتن...
یافتن...
و ندیدن
گریبانِ بودنِ مرا گرفته است

این خانه، سالهاست
که جز جایِ خالی‌ِ تو
و گریستن‌های بی پایانِ من به خود چیزی ندیده
تو حتی در قابِ عکس‌هایِ روی دیوار هم نیستی..


نیکی‌ فیروزکوهی

سه شنبه دهم دی 1392 | 14:8 | یک زن | |

www . night Skin . ir