X
تبلیغات
نیمی از یک زن





















نیمی از یک زن

  • درست مثل ِ وقت هایی که در سفرست و باید به بوئیدن ِ رخت هایش قناعت کنی ، حالا این روزها صندوقچه ی ِ نوشته هایت را  ، صداهای ِ ضبط شده ات را، صندوق ورودی ایمیل ام را مرور می کنم، همه جا نشانه ِ توست، اما تو نیستی:

 

خدارا شکر که
هرگز چترنداشتم
همیشه پابرهنه ام
عریانی و زلالی در بیان مطلوب
ناودان چشم جانم را پر آب نگه داشته
با اینحال
نه تنها خیس باران نیستم
که لبهایی 
عطشناک دارم.....
 
 
  • حق با تو بود: 

فرار بی معناست
آنگاه که در حصار و تملک دل کسی هستی
در اینصورت
اختیاری نمی ماند که
بخواهی...............
یا
نخواهی.............

 
...من دلم برای صدایت، خودم، خودت ، وقتی مرا به شعرت و در شعرت می خواندی تنگ شده....زیاد.....:
 
 
 
 
 

ادامه مطلب
شنبه بیست و چهارم فروردین 1392 | 17:35 | یک زن | |

  • ته ِ دلم یک جورهاییست...
جمعه بیست و سوم فروردین 1392 | 23:29 | یک زن | |

  • تا به حال چنین حسود نبودم، تنگ نظر ، خودخواه، تمامیت خواه، اهل ِ مالکیت ِ انحصاری، اما حالا هستم، حرفی داری؟!! ...
جمعه بیست و سوم فروردین 1392 | 0:41 | یک زن | |

 

  • می دانید غریبی یعنی چه و غربت کجاست؟!!!....
  • غریبی حال ِ من است این روزها و غربت درست همین نقطه ی زمین است که رویش ایستاده ام.
  • ممنونم خدا...واقعا سنگ تمام می گذاری!!
چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1392 | 21:50 | یک زن | |

  • تو: می خواستم مثل ِ گذشته آرامم کنی با عشق...
  • من...و...سکوت.

 

چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1392 | 9:16 | یک زن | |

  • یادت هست آن روزها؟!
  • یادت هست داشتم قصه ای  را برایت تعریف می کردم و تو مثل ِ همیشه بیش و پیش از ان که  محو ِ قصه باشی مات ِ من بودی ؟...
  • یادت هست برایم گقتی:
    آنقدر ملولم که آرزویی ندارم
    حتی آرزوی موجود ناشناخته ای بنام
    ا
    ن
    س
    ا
    ن
    آنسان و اینسان
    که
    مرا به بازی گرفته اند...

یادت هست آن روزها؟!....

یادت هست آن شب بعد از آن که کلی حرف زدم و من از همه چیز گفتم جز انچه تو دوست داشتی بشنوی چه گفتی ؟ من خوب یادم هست، گفتی:

میخواهم دوباره
مثل اوایل
بگویی
پای عشق 
درمیان است
عاشق شدی
میخواهم بشنوم
ببینم
لمس کنم
گرم شوم
.......

یادت هست من سکوت کردم؟!.....

و نشکستم سکوتم را... و نمی شکنم ... اما حالا که تو نمی شنوی می گویم:

پای ِ عشق در میان است

پای تو در میان است

اما نبین....

نشنوی که می گویم : دلم آنی بودنت را به تمنا می خواهد اما لحظه ای نخواهم گفت...عزیزترینم

چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1392 | 1:16 | یک زن | |

  • از شروع ِ سال ِ جدید تا به همین لحظه، هر ساعت منتظر ِ اتفاقی ناگهانی ام، و این حس ، حس دردناکی ست وقتی هر روز تکرار ِ دیروز است.

 

چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1392 | 0:50 | یک زن | |

  • چه قدر خوش خیالانه گمان می کردم این روزها ، روزهای ِ بهتری ست، اما...

بهار آمد وُ، نیامدی،

اما پرستوها

بذر تو را آوردند.

 

زمینْ جای مناسبی نبود،

در دلَ‌م کاشتمَ‌ت.!

 

۱.سید رضا کاظمی

دوشنبه نوزدهم فروردین 1392 | 23:47 | یک زن | |

  • دلم عجیب گرفته ست...اما عجیب نیست.

خداحافظی بوق و کرنا نمی خواهد
خداحافظی دلیل
بحث
یادگاری
بوسه
نفرین
گریه

...
خداحافظی واژه نمی خواهد!

خداحافظی یعنی
در را باز کنی
و چنان کم شوی از این هیاهو
که شک کنند به چشم هایشان
به خاطره هایشان
به عقلشان
و سوال برشان دارد
که به خوابی دیده اند تو را تنها!؟
یا توی سکانسی از فیلمی فراموش شده!؟

خداحافظی یعنی
زمان را به دقیقه ای پیش از ابتدای آشنایی ببری
و دستِ آشنایی ات را پیش از دراز کردن
در جیب هایت فرو کنی
و رد شوی از کنار این سلام خانمان سوز

خداحافظی
"خداحافظ" نمی خواهد!

 

 

.مهدیه لطیفی

دوشنبه نوزدهم فروردین 1392 | 23:30 | یک زن | |

_ تو هستی، او نیست اما...اما می دانی که باید باشد، پس کاری کن:



می توانی حرف بزنی

برای هر کسی دست تکان دهی

دست بدهی به هر کس

 که دوستت ندارد مثل من

به گنجشک ها بیشتر از من فکر کنی

به من دورتر از مرگ

گوشی ات پر از اسم هایی باشد که من نیستم

همیشه پس از صدایم عذر بیاوری

به جایم نیاوری هیچوقت

بخندی که روبرویت نیستم

خط بزنی لب هایم را

از روزهایی که بوسیده ای

از من کنار تر بکشی

خودت را

جمع کنی

 پشت توری که عروس می شدم

پشت گوش بیاندازی حرف هایت را

موهایم را که توی صورتت بود

 بالا بیاندازی قرص های فراموشی مرا

آب را

ودکمه های هماغوشی ام را

اصلا فراموش کنی نوشیدنم را

مثل شیر مادرت حرامم کنی

توی چهار خانه ای که پیراهن تو نیست

توی خانه ای که

هم خانه ام نیستی !1.



1. ناهید عرجونی

شنبه هفدهم فروردین 1392 | 23:23 | یک زن | |

  • بی دلیل ترینم بی تو، این روزها، کاش می شد باشی!
پنجشنبه پانزدهم فروردین 1392 | 16:52 | یک زن | |

_لحظه ها را گره زدم به غمت...


فردا ، من ، روی آن خاک، کنار آن درخت ها، که رد ِ سرانگشتان ِ تو بر تک تک شان نشسته است ، چه طور راه بروم؟! بنشینم؟!... وقتی خودت نیستی...


سیزده امین روز ِ اولین ماه ِ اولین فصل ِ سال می ماند تمام روزهایم بی تو.

سه شنبه سیزدهم فروردین 1392 | 0:29 | یک زن | |

هر شب خیال می‌کنیم

با کسی خوابیده‌ایم، که باید.

اما،

ما فقط،

خیال می‌کنیم!


سید رضا کاظمی

پ.ن:حالم بهتر نشده ست، اما می نویسم، چون کار دیگری بلد نیستم این روزها.

دوشنبه دوازدهم فروردین 1392 | 23:13 | یک زن | |

  • دلیل، رغبت، انگیزه، میل و...و......هیچ چیز ندارم برای نوشتن.
  • از هیچ کس و هیچ چیز نه می توانم بنویسم و نه می خواهم ، وقتی در خلاء هستم.
  • سال جدید با دلی تنگ و دلتنگی شروع شد و با دلی تنگ ادامه پیدا کرد، هیچ دلیلی ندارد و هیچ دلیلی هم ندارم، بی دلیل ِ بی دلیل ام ، هیچ چیز بد تر از این برایم نیست، از بی دلیل بودن بیزارم، اما حالا بی دلیل ماند ه ام.
  • پایان نامه ی ِ رها شده، پروژه ی مالی سنگینی که با دست ِ خالی در حال ِ پیگیری ام بر نگرانی هایم اضافه کرده، عصبی شده ام مدتی ست و ترکش های ِ آ ن به دخترکم بیش از همه اصابت می کند....
  • انتظار یکسال گذشته برایِ بازگشتن او که  رفت نیز بیش از همه ِ چیز بر خستگی هایم اضافه کرده که تصمیم دارم خاتمه اش بدهم اما ناتوانم در انجامش...
  • وووو
  • ووو
  • حرف زیاد دارم اما...
  • بی دلیل ِ بی دلیل ِ بی دلیل ام...

 

تا زمانی که حالم بهتر نشده بر نمی گردم.

شنبه دهم فروردین 1392 | 23:28 | یک زن | |

  • حق با شماست دوست ِ من:" زن بودن خیلی مکافات دارد! خیلی"
پنجشنبه یکم فروردین 1392 | 19:12 | یک زن | |

  • با خودم کلنجار می روم برای داشتن و نداشتنت، چه شکنجه ای شده ست، نه می شود داشته باشمت و نه نمی توانم نداشته باشمت!
پنجشنبه یکم فروردین 1392 | 1:42 | یک زن | |

  • هوس ِ باغ و بهارانم نیست، ای بهین باغ و بهارانم تو...
چهارشنبه سی ام اسفند 1391 | 14:55 | یک زن | |

  • حالا باید از تو بنویسم که همه چیز ِ منی...
  • چطور کنار ِ سفره ِ کوچک ِ هفت سین ِ من تو نباشی ؟! سیب ِ گونه هات نباشد! ...من باشم اما تو نباشی!... دلم برای همه چیزت تنگ است.

دلم برای تو...آیا دل تو هم تنگ است؟
صدای هق‌هق...گویا دل تو هم تنگ است

ببین نمی‌شود این‌قدر دور بود از هم
بیا...قبول...بفرما...دل تو هم تنگ است

من از مسافت این جاده‌ها نمی‌ترسم
اگر بدانم آنجا دل تو هم تنگ است

اگر بدانم گاهی به یاد من هستی
و چند ثانیه حتی دل تو هم تنگ است

پرنده می‌شوم...اما...نمی‌پرم بی تو
پرنده می‌شوم و تا دل تو هم تنگ است

برای تو پر پرواز می‌شوم حتی
اگر در آن سر دنیا دل تو هم تنگ است

اگر در آن سر دنیا...اگر در آن دنیا
اگر بدانم هرجا دل تو هم تنگ است

بدون مکث می‌آیم که باورت بشود
دلم برای تو... حالا دل تو هم تنگ است؟۱

 

۱.نغمه مستشار نظامی

چهارشنبه سی ام اسفند 1391 | 1:51 | یک زن | |

  • این چند روز ِ آخر سال به دلایلی و دلیلی از تمام ِ روزهای ۲۹ ساله گذشته ی ِ عمرم سخت تر گذشت.
  • این چند روز تمام شدم، نابود شدم ، به انتها رسیدم... آدمیزاد پوست کلفت است وگرنه باید می مردم شاید ، اما پوست کلفتی کردم و زنده ام، درست مثل ِ سال ِ گذشته که باید می مردم اما زنده ماندم.
  • خدایا در این شب ِ آخر سال عاجزانه می خواهم از تو که برای دنیا... برای مردم کشورم که این سال ها سخت زنده مانی کرده اند فقط سال ِ بهتری را رقم بزنی و برای خانواده ی من نیز و برای من و دخترکم و او که...خدایا کاش سالی شبیه ۹۱ را برای ِ من و خانوادهام نگذاری تکرار شود...
  • کاش...

خدایا بهترین حال ها را نصیب ما کن!

چهارشنبه سی ام اسفند 1391 | 1:40 | یک زن | |

  • دیوانه می کند مرا امشب و هرشب خاطرات ِ چشم هایت...
  • خیابان تمام شد، سیگار تمام شد، نای ِ پاهای من حتی ، اما تو تمام نشدی...تمام نمی شوی...
  • دلم برای ِ چشمان ِ میشی رنگت تنگ شده ست...اما بر نگرد...برو فقط ....برو
شنبه بیست و ششم اسفند 1391 | 22:43 | یک زن | |

www . night Skin . ir