نیمی از یک زن

  • من اما دلم معجزه می خواهد.پس خداوندِ گلستان کننده ِ ی ِ آتش، کجاست؟!
جمعه چهاردهم آذر 1393 | 17:33 | یک زن | |

  • یک شیرینی ِ خانگی ِ خاص ِ خوشمزه درست کرده ام، فقط به خاطر ِ تو.که وقتی دخترک را آوردی ، بدهم دخترک بدهد به تو.
  • یادم مانده هنوز که شیرینی را از تمام مزه های دینا بیش تر دوست داری.
  • هیچ وقت اما ندانستم چرا به تلخ کردن ذائقه ی من قانع شدی!
  • مهم نیست.من همچنان دوستت دارم.باور می کنی ؟!
  • هنوز هم نادانم می بینی؟!..

 

 

جمعه چهاردهم آذر 1393 | 17:25 | یک زن | |

  • با بغض کلید رو توی در می چرخانی.در که باز شد بغضت هم می ترکد.راه گریستن بازشده.
  • دخترک خانه نیست .پس نگران اشک هام نیستم.
  • با اشک نان ها را برش میدهم.
  • با اشک میوه ها را میشورم.
  • با اشک خرید ها را داخل یخچال و کمد ها جا به جا می کنم.
  • با اشک و زیر لب به خدا غر می زنم که اگر دوستم داشتی این همه تنها نبودم...
چهارشنبه دوازدهم آذر 1393 | 19:46 | یک زن | |

نه من قصه‌اَم

نه تو قصه‌نویس؛

پس این‌همه تعلیق برای چیست؟!  1

1.سیدرضا کاظمی

  • مدت هاست حرفی برای گفتن و نوشتن ندارم. 
  • چشم هایم خسته اند و منتظر بسته شدن.از انتظار خسته اند. 
  • دلم روزهای ِ بهتری می خواهد. بهتر از این روزها. 
  • حتما روزهای ِ بهتری هم دارد خدا.
دوشنبه دهم آذر 1393 | 15:23 | یک زن | |

  • لعنت به دلی که آرام نمی گیرد هرگز!
سه شنبه چهارم آذر 1393 | 19:26 | یک زن | |

پاییز و دخترک کلاس اولی من و من و...

شنبه دهم آبان 1393 | 14:31 | یک زن | |

 

  • دلم لعنتی تر از این حرف هاست...هیچ چیزی توی مخ اش فرو رفتنی نیست.
  • یک لحظه تصور می کنم دل اصلا مخ داشته باشد!!
جمعه هفتم شهریور 1393 | 23:32 | یک زن | |

چشم هایی پر از خواب ، خسته از  سال ها رفتن و نرسیدن...

چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393 | 15:53 | یک زن | |

  • ........
  • ..........
  • ............
  • ...................
  • .........
  • ...
  • ..............

من، اسبِ وحشی

تو، مرتعی سر سبز.

رامَم نکن با بوسه‌هات،

آرامَم کن!

سید رضا کاظمی

سه شنبه بیستم اسفند 1392 | 22:30 | یک زن | |

  • ...
  • ...
  • ...
  • ...

 

چمدان‌اَت را بی‌هوده نبند!

 

هیچ قطاری

برای بُردنِ زنی که عاشق است هنوز

توقف نمی‌کند!

سید رضا کاظمی

شنبه سوم اسفند 1392 | 19:49 | یک زن | |

  • ...
  • ...
  • ...

این‌روزها غمگین‌اَم

آن‌قدر که انگار

قایق‌اَم شکسته

منْ مانده

تو غرق شده باشی!

۱.سید رضا کاظمی

جمعه دوم اسفند 1392 | 1:22 | یک زن | |

  • ...
  • ...
  • ...
  • ...

 

و کاش پشتِ انبوهِ خاکستری پنجره
زنی‌ را می‌‌دید
ایستاده بر آستانه ی فصلی سرد
که مثلِ فروغ
بوسه می‌طلبید
و باران
و آغوشی بی‌ قرار
و کاش خاطره ی باغِ
از هجوم هیچ کلاغی نمی‌ترسید

کاش هیچکس نمی‌ترسید

نیکی‌ فیروزکوهی

جمعه بیست و پنجم بهمن 1392 | 12:52 | یک زن | |

  • اسفند را دوست ندارم و صدای ِ پای ِ امدنش را می شنوم کم کم...
  • دیدار بعضی ها و حرف هاشان واقعا برایم آزار دهنده است اما ناچارم ببینمشان...
  • دلم بیش از همیشه می خواهد چشم ببندم و یا چند سال به پیش رانده شده باشم و یا به پس...
  • دلم چیز های ِ محال می خواهد مدام و مدام ناکامم به همین علت.
  • دروغ گویی به خودم شده است عادتم. از این عادت بیزارم و از خودم وقتی به خودم دروغ می گویم.
  • و کلی گله دارم از خودم ولی دلیلی برای نوشتنشان نمی بینم و اصلا انگشتانم خوابشان می گیرد وقتی سوژه ی ِ نوشتن خودم باشم.
جمعه هجدهم بهمن 1392 | 12:48 | یک زن | |

  • حرف برای ِ نوشتن زیاد دارم و  انگیزه برای نوشتن هیچ...

بگیر دست مرا تا تب تو را بسرایم
تو را تپنده تر از نبض واژه ها بسرایم

نپرس تازه چه داری
که هر دقیقه
که هر آن
بگیر دست مرا و بخواه تا بسرایم
مرا به قلب خود، این متن نا نوشته ببر

-تا-

نه از حواشی
از قلب ماجرا بسرایم
زبان دست صمیمی است، ای زبان صمیمی!
بخواه از تو
ببخشید!
از شما بسرایم
سکوت کن که فقط دست ها به حرف درآیند
که از زبان «غریبان آشنا» بسرایم
چه بارها به یقین میرسم که باید از این پس
در این زمانه ی کر، شعر بی صدا بسرایم!
چه بارها به خودم گفته ام که:
شاعر ساده!
چرا، چرا، به هزاران چرا، چرا بسرایم؟
و سال هاست که به خود پاسخی نمی دهم ای دست
که روزی از تو که حس می کنی مرا بسرایم

......................................



استاد محمد علی بهمنی

جمعه هجدهم بهمن 1392 | 12:40 | یک زن | |

  • دیروز دوباره بعد از یک سال خواستی یکدیگر را ببنیم، حس ُ خوبی نداشتم ، به پدر گفتم:" با حس بدی دارم می روم که ببینمش"، بعد از چند دقیقه تاخیر داخل ِ ماشین ات پذیرایی ام کردی! و غیر مستقیم گفتی حتی سایه ی ِ بودنت هم بر سرم سنگینی می کند، غیر مسقیم خواستی بروم برای ِ همیشه.
  • دیروز من رفتم، حرفی هم نزدم اما خدای ِ من و تو و  تو خوب می دانی ان چه بر سرت سنگینی می کند سایه ِ من نیست؛  بودن ِ سخت خود توست.خدای من و تو خوب می داند و خودت بهتر که او که باید یرود که آرام بگیرد تویی اگرنه نام  ِ من که یک سال و یازده ماه ِ پیش برای همیشه از نوشته شده های ِ زندگانی تو خط خورد.
  • من رفتم و تورا به خدا و عدالتش می سپارم.
یکشنبه سیزدهم بهمن 1392 | 19:5 | یک زن | |

  • امشب دخترکمان هفت ساله شد. اما تو امسال هم با ما نبودی!

کاش می شدزندگی‌ را تًف کرد
یک نفس عمیق
و انباشته‌های مغز و دلت را می کشیدی بیرون
غلظت یک عمر تردید را چند بار دور دهانت می‌‌چرخاندی
بعد با تمام قوا می‌ انداختی اش رویِ زمین
شاید از هم پاشیده شود زیرِ پای اولین رهگذرِ سر به هوا

کاش زندگی‌ مثل یک فحش رکیک بود
نثار کوچه‌های بن بست می‌‌کردی

نثارِ دیوار‌هایِ خاکستری این شهر
می گذاشتی حل شود در ناسزا و خشم مردم دیگر
سبک تر از همیشه بر می گشتی به خانه ات
شاعر می‌‌شدی
و روزگارت را اینبار با وزن و قافیه می‌‌سرودی

کاش زندگی‌ یک داستان بود
خوب یا بد
سر و تهش را یک جوری به هم می‌‌آوردی
بعد با خیالِ راحت تکیه میدادی به آخرین لحظات
و خوابِ روز‌های خوش می‌دیدی

کاش می شد رفت و یقه‌ ی خدا را گرفت
کاش می شد پرسید
اسمِ این لعنتی را خودت به تنهایی زندگی‌ گذاشتی یا از کسی‌ کمک گرفته‌ای ؟؟
کاش می شد به خدا کمک کرد
زندگی‌ را برایِ آدم‌ها کمی‌ ساده تر کند


نیکی‌ فیروزکوهی

سه شنبه هشتم بهمن 1392 | 1:6 | یک زن | |

  • سر درد ِ غروب ِ جمعه دیگری نوبری ست!!

تو، ساعتِ شنی

من، شن‌ریزه.

تا تو بخواهی برگردی

من در جهانِ دیگری هستم!

۱.سید رضا کاظمی

جمعه چهارم بهمن 1392 | 15:11 | یک زن | |

  • ...

 

عاشق که باشی
می‌توانی چشم‌هایت را ببندی
و پرنده‌گان
جای تو حرف بزنند
مثل این شعر
که دارد جای من برایت آواز می‌خواند!

( رضا کاظمی )

چهارشنبه دوم بهمن 1392 | 0:30 | یک زن | |

  • کاش جمعه ای برسد که بتوانم خیلی دوستش داشته باشم! و تو !توی ان جمعه با ما باشی...

جمعه دختری ‌ست
که دستِ مادر را رها کرده
در شلوغی خیابان
پشتِ سایه ی آدم‌ها گم شده
تا برای عروسکش آرزو‌های خوب بخرد

جمعه غروبِ دلگیری ‌ست
باز یک عروسک بی‌ قهرمان شده
باز دختری دست از آرزو‌ها شسته

دنبال دستِ مادرش
پشتِ سایه‌ی آدم‌ها می‌‌گردد

نیکی‌ فیروزکوهی

یکشنبه بیست و نهم دی 1392 | 20:1 | یک زن | |

  • وقتی یک دسته از موهای ِ جلوی سرت را مشت می کنی و رنگ ِ بنفش ِ بادمجانی می گذاری رویشان آن هم درحالی که تم شان بلوند است یعتی حالت خوب نیست؟ خوبی؟ یا زیادی خوبی ؟ یا زیادی بد حال؟
  • وقتی یک سال لب  به شیریی نزنی و بعد می نشینی و بعد از شام چند تا نان ِ خامه ای را یک جا  می خوری یعنی حالت خوب نیست ؟ خوبی؟ یا زیادی خوبی ؟ یا زیادی بد حال؟
  • اما من خوبم این روزها...
  • با این که "تو نیستی" یا این که  " او " هم نیست...اما من که هستم!
  • با یک مشت موی بادمجانی!!!
شنبه بیست و هشتم دی 1392 | 0:5 | یک زن | |

www . night Skin . ir